|
ردپای باران ... به بهشت نمی روم...اگر مادرم آنجا نباشد...!!!
|
این روزها مدام به کاشتن جملات حسرت باری در کویر ذهنم مشغول هستم... همان گونه که بذری در کویر شکوفا نمی شود... از دست این ای کاش ها هم... کاری بر نخواهد آمد! وقتی پاهایم در مرداب خستگی هایش مانده... و توانی برای پرواز کردن... و اوج گرفتن نیست... لیک پاهایم در مرداب خستگی جامانده است... [ 91/02/30 ] [ 0:46 ] [ یک شیعه ]
[ ]
عشق و نفرت دو واژه ی جدا از هم هستند...
که هر یک در قایقی جداگانه روان بر اقیانوس اند! اما این بار با شنیدن واژه ی عشق... نفرت است که دندان هایم را به هم می فشارد!!! و یا... باشنیدن واژه ی تنفر... عشق است که همچون پرنده ای خوش پرواز... بال به سمتم می گشاید!!! و این اولین باری است... که از آخرین جملات...وگفته های... قصه ای می نویسم! همه چیز تمام شد... تنها در همین چند سطر... نمی دانم می خوانی یا نه؟؟؟ اما به راحتی گذر تو از من باید بگویم... خداحافظ...!!! شاید این حرفها برایت باور نکردنی باشد... شاید هم اصلا مهم نباشد...! شاید تا آخر عمر فراموشت نکنم... اما دیگر نامی از تو نخواهم آورد... آری...می دانم که می دانی اینها را با اشک هایی که از خون حرف می زند نوشتم... اما...باید فراموشم کنی ! ! ! قولم را یادت هست...؟ ؟ ؟ روزی فکر میکردم که تنها کسی که برسر قبرم گریه میکند تو هستی... اما...تنها این را می دانم که قبرم بی خورشید خواهد ماند...! ! ! از این به بعد سکوت خواهم کرد... پی نوشت:قابل توجه دوستانی که برایشان مهم است که بدانند نوشته از چه کسی است... باید بگویم از سیاه نوشته های خودم هست... دوستان می دونم که این دفعه زیاد نوشتم... اما این حرفهایی بود که باید زده می شد!!! برچسبهام: عشق, نفرت, آخرین کلام, دل عشق, مرگ, خواهم مرد [ 91/02/23 ] [ 20:27 ] [ یک شیعه ]
[ ]
|
|